بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
گفت آن دیوانه با عیشی چو زهرروز عیدی بود بیرون شد ز شهر
دید خلقی بی عدد آراستههر یک از دستی دگر برخاسته
او میان جمله میشد بی خبرژندهٔ در بر برهنه پا و سر
آرزو کردش که چون آن خلق راهجامهٔ نو باشدش در عیدگاه
رفت القصه سوی ویرانهٔپس خوشی آغاز کرد افسانهٔ
در دعا آمد که ای دانای رازجامه و نان مرا کاری بساز
چون بروز عید آن میخواستیکاین جهان خلق را آراستی
من چو خلقان نیز جان دارم ببیننه لباسی ونه نان دارم ببین
نقد کن عیدی برای چون منیکفشی و دستاری و پیراهنی
گر دهیم این هرچه گفتم ماحضرمی نخواهم هیچ تاعید دگر
گرچه بسیاری بگفت آن بیقرارمی نشد چیزی که میخواست آشکار
گفت دستاریم کن این لحظه راستجامه و کفشم اگر ندهی رواست
مدبری بر بام آن ویرانه بوداین سخن بشنود از دیوانه زود
ژنده دستاریش بود اندر جهانسوی او انداخت و از وی شد نهان
چون بدید آن ژنده مجنون از شگفتگشت سودائی و صفرا درگرفت
زود در پیچید نومید و اسیرسوی بام انداخت گفتا هین بگیر
این چو من دیوانه چون بر سر نهدجبرئیلت را ده این تادر نهد
عاقلی گر گوید این شیوه سخنهم بشرعش حد زن و هم زجر کن
این سخن گر عاقلی گوید خطاستلیکن از دیوانه و عاشق رواست
این سخن دیوانگان را خوش بودعاشقان را گرمی و آتش بود