گنج

بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل

بود ازان اعرابی شوریده رنگکرد روزی حلقهٔ کعبه بچنگ
گفت یارب بندهٔ تو برهنه ستوی عجب برهنگیم نه یک تنه ست
کودکانم نیز عریان آمدندلاجرم پیوسته گریان آمدند
من ز مردم شرم میدارم بسیتو نمیداری چه گویم با کسی
چند داری برهنه آخر مراجامهٔ ده این زمان فاخر مرا
مردمان چون آن سخن کردند گوشبرزدندش بانگ کای جاهل خموش
از طواف آن قوم چون گشتند بازمرد اعرابی همی آمد به ناز
از قصب دستار وز خز جامه داشتگوئیا ملک جهان را نامه داشت
باز پرسیدند ازو کای بی نوااین که دادت گفت این که دهد خدا
چون من آن گفتم مرا این داد اووین فرو بسته درم بگشاد او
آنچه گفتم بود آن ساعت روازآنکه به دانم من او را از شما