بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل
بود مجنونی نکردی یک نمازکرد یک روزی نماز آغاز باز
سایلی گفتش که ای شوریده رایگوئیا خشنودی امروز از خدای
کاین چنین گرمی بطاعت کردنشسر نمیپیچی ز فرمان بردنش
گفت آری گرسنه بودم چو شیرچون مرا امروز حق کردست سیر
میگزارم پیش او نیکو نماززآنکه او با من نکوئی کرد ساز
کار گو چون مردمان کن هر زمانتا کنم من نیز هم چون مردمان
عشق میبارد ازین شیوه سخنخواه تو انکار کن خواهی مکن
شرع چون دیوانه را آزاد کردتو به انکارش نیاری یاد کرد