گنج

بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانهٔ پرسید رازکای فلان حق را شناسی بی مجاز
گفت چون نشناسمش صد باره منزانک ازو گشتم چنین آواره من
هم ز شهر و هم زخویشان دور کرددل زمن برد و مرا مهجور کرد
روز و شب در دست دارد دامنمجمله من او را شناسم تا منم