گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

پیش آن دیوانهٔ شد پادشاگفت از من حاجتی خواه ای گدا
گفت دارم من دو حاجت در جهانبو که از شاهم برآید این زمان
اول از دوزخ چو خوش برهانیمدر بهشتم آری و بنشانیم
پادشاهش گفت ای حیران راههست این کار خدا از من مخواه
بود مجنون را یکی خم پیش درشاه آن خم را ستاده بر زبر
گفت دور از پیش خم تا نرم نرمخم شود از تابش خورشید گرم
زانکه شب تا روز در خم میشومگرم و خوش میخسبم و گم میشوم
جامهٔ خوابم خمست ای ناموردور ازان سر تا نگردد سردتر
نه مرا شد از تو یک حاجت روانه ز تو درد مرا آمد دوا
چون نکردی داروی این درد توجامه خوابم را مگردان سرد تو
آنکه صد تیمار دارش نیست بسچون تواند داشتن تیمار کس