بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
عامربن قیس قطب نه فلکترهٔ یک روز می زد بر نمک
پس خوشی میخورد بی نان تره اومینشد از جای خود یک ذره او
سایلی گفتش که ای مرد بلندگشتهٔ آخر بدین تره پسند
عامرش گفتا که در عالم بسیقانعند الحق بکم زین هم بسی
گفت کیست آخر بگو از مردمانکو بکم زین هست قانع این زمان
گفت دنیا هرکه بر عقبی گزیدشد بکم زین غره چون دنیا گزید
زانکه دنیا در بر دین ذره ای ستصد هزاران ذره در هر تره ای ست
پس کسی کو کرد دنیا اختیارگشت قانع او بکم زین صد هزار
چون بکم زین می نشاید غره بودپس ز دنیا بیشتر در تره بود
آنچه بیشست از همه دنیا مراستگر خورم بیش از همه دنیا رواست
هرکه در راه قناعت مرد شدملک عالم بر دل او سرد شد
خشک یا تر گرده چون زد بر پنیرفارغ آمد از وزیر و از امیر