بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانه را میتاختندکودکانش سنگ میانداختند
درگریخت او زود در قصر عمیدبود او در صدر آن قصر مشید
دید در پیشش نشسته چند کسباز میراندند از رویش مگس
بانگ بر وی زد عمید از جایگاهگفت « ای مدبر که داد این جات راه ؟»
گفت « بود از دیدهٔ من خون چکانزانکه سنگم میزدند این کودکان
آمدم کز کودکان بازم خریخود تو صد باره ز من عاجزتری
چون ترا در پیش باید چند کستا ز رویت باز میراند مگس
کودکان را چون ز من داری تو باز ؟سرنگونی تو به حق نه سرفراز
تو نهای میری اسیری دایمیزانکه محکومی بحق نه حاکمی »
میر آن باشد که با او در کمالدیگری را نبود از میری مجال
نیست باقی سلطنت بر هیچکستا بدانی تو که یک سلطانست بس