گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

پیش شیخی رفت مردی نامداراز سر بی خویشئی بگریست زار
گفت سیرم از عبودیت همیوز ربوبیت بمن نرسد دمی
مانده ام بی این و بی آن من مدامچون کنم گفتا که سر می زن مدام
این سخن را گر محل آید پدیداز سر علم و عمل آید پدید
چشم باید داشت بر لوح ازلچند دارم چشم بر علم و عمل