گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

روستائیی بشهر مرو رفتدر میان مسجد جامع بخفت
بود بر پایش کدوئی بسته چستتا نگردد گم در آن شهر از نخست
دیگری آن باز کرد از پای اوبست بر پا خفت بر بالای او
مرد چون بیدار شد دل خسته دیدکاین کدو بر پای آن کس بسته دید
در تحیر آمد و سرگشته شدگفت یا رب روستائی گشته شد
ای خدا گر او منم پس من چه امور منست او او نگوید من که ام
در میان نفی و اثباتم مدامنه بمن شد کار و نه بی من تمام
در میان این و آن درمانده امدر یقین و در گمان درمانده ام