گنج

بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل

سالخورده پیر زالی تنگدستکرده بودی پیش گورستان نشست
سال و ماهش خرقهٔ در پیش بودصد هزاران بخیه بر وی بیش بود
هر دمش چون مردهٔ در میرسیداو بهر یک بخیهٔ بر میکشید
گر شدی یک مرده گر ده آشکاراو بهر یک بخیهٔ بردی بکار
چون همی افتاد مرگی هر زمانخرقه شد در بخیه صد پاره نهان
عاقبت روزی بسی مرگ اوفتادپیره زن را کار از برگ اوفتاد
مرده آوردند بسیارش به پیشدر غلط افتاد زن در کار خویش
گشت عاجز برد در فریاد دسترشته را بگسست و سوزن را شکست
گفت نیست این کار کار چون منیتا کیم از رشتهٔ و سوزنی
نیزم از سوزن نباید دوختنخرقه بر آتش بخواهم سوختن
این چنین کاری که هر ساعت مراستکی شود از سوزن و از رشته راست
چون فلک میبایدم سرگشتهٔکاین نه کار سوزنست و رشتهٔ
چون تو دایم ماندهٔ بی عقل و هوشدر نیاری این سخن هرگز بگوش
زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخندر بر تو پیرهن گردد کفن