گنج

بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل

آن یکی پرسید از عباسه بازگفت ای نطقت کلید گنج راز
نیست کس از سیم داران مونستمی نیاید خواجهٔ در مجلست
گفت کی آید بر من سیم دارکز منش بر هم نماند کار و بار
سیم داری کو بمجلس آیدمگر همه چون زر بود مس آیدم
جیب در گردن رسن گردانمشپیرهن در بر کفن گردانمش
از زفان من بچشم سیم دارچون لحد گردد سرای زرنگار
عیب او پوشید نتوانم برودین او را کفر گردانم برو
این چنین کس کی کند رغبت بمنکی درست آید چنین نسبت بمن
سوی هر ظالم بود رغبت تراکی توان کردن بمن نسبت ترا
درگه ظالم چه جای مؤمن استهرکه در آتش رود ناایمن است