بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل
گفت رکن الدین اکافی مگرمی فشاند اندر سخن روزی گهر
مجلس او پارهٔ شوریده شدخواجه را آن از کسی پرسیده شد
کاین چه افتادست وین شورش چراستما نمیدانیم بر گوئید راست
آن یکی گفتش فلان مرد نه خرددر نهان کفشی بدزدید و ببرد
کفش ازو میبستدیم اینجایگاهشورشی برخاست زان گم کرده راه
خواجه میگفتش مکن قصه دراززانکه گر روزی خدای بی نیاز
برفکندی پردهٔ عصمت ز ماکفش دزد اولستی این گدا
کس چه داند تا چه حکمت میرودهر وجودی را چه قسمت میرود
خون صدیقان ازین حسرت بریختوآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
گرچه ره جستند هر سوئی ازینپی نبردند ای عجب موئی ازین
صد جهان حسرت بجان پاک درمیتوان دیدن بزیر خاک در