بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
کرد ازمکه عمر عزم سفردر سرای آبستنی بودش مگر
گفت الهی ای جهان روشن بتورفتم و طفلم سپردم من بتو
چون عمر القصه بازآمد ز راهمرده بود آبستنش از دیرگاه
از سر گور زن آوازی رسیدکانچه بسپردی بیا کامد پدید
رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاکدید آن زن نیمهٔ ریزیده پاک
نیم دیگر زنده بود و تازه بودطفل را زو شیر بی اندازه بود
در گرفته بود طفلش آن زمانای عجب پستان مادر در هان
برگرفت او را عمر زان جایگاههاتفیش آواز داد از پیشگاه
کانچه بسپردی بحق با تو سپردمادرش را چون بنسپردی بمرد
عصمت حق گر نباشد دسترسخلق در عصمت نماند یک نفس