بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
بود شوریده دلی دیوانهٔروی کرده در بن ویرانهٔ
همچو باران زار برخود میگریستسایلی گفتش که این گریه ز چیست
که بمردت گفت دور از تو دلمدل بمرد و سخت تر شد مشکلم
گفت دل چون مردت و چون شد زجایگفت چون اندوه بودش با خدای
خوش بمرد و دور گشت از من نهانشد بر او و برون رفت از جهان
تا به تنهائی مرا حیران گذاشتوین چنین افکنده سر گردان گذاشت
ای عجب جائی که آنجا شد دلمرفتن آنجا مینماید مشکلم
آرزوی من بدآنجا رفتن استلیک ره در قعر دریا رفتن است
گر رسم آنجایگه یک روز منوارهم از گریه و از سوز من
هر کرا این درد عالم سوز نیستدر شبست و هرگز او را روز نیست
درد میباید که بی درمان بودتا اگر درمان کنی آسان بود