بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
نازنین شوریده میشد ناگهیبود هم سرما و هم گل در رهی
آن یکی گفتش که گل بگرفت راهخویش را بر خیز کفشی ژنده خواه
گفت چون پا را کنم کفشی طلبخاصه اندر زیر میگیرند شب
تا که در شخص تو میماند دلتهرگز آن دولت نیاید حاصلت
چون بجای دل رسی بی دل مدامگردد این دولت ترا حاصل مدام