گنج

بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل

بود صاحب عزلتی در گوشه‌ایاز جهان نه زادی و نه توشه‌ای
بر توکل روز و شب بنشسته بودرشتهٔ دل در قناعت بسته بود
چون نمی‌پیچید هیچ از راه حقبود گستاخیش با درگاه حق
گرسنه از ره رسیدندش دو کسواو نداشت از دخل و خرج الا نفس
چون نشستند آن دو کس تا دیرگاهدر نیامد هیچ معلومی ز راه
چون بسی گشت آن دو تن را انتظارشیخ شد از شرم ایشان شرمسار
عاقبت برجست از جای آن زمانکرد چون دیوانه سر بر آسمان
گفت آخر من چه دارم بیش و کممیهمانم می‌فرستی دم‌به‌دم
چون فرستادی دو روزی‌خواره راروزنی باید من بیچاره را
گر فرستادی مرا روزی کنونوارهی از جنگ هر روزی کنون
ورنه زین چوبی نهم بر گردنمجملهٔ قندیل مسجد بشکنم
چون بگفت این مرد دل برخاستهشد زره خوانی پدید آراسته
در زمان آمد غلامی همچو ماهکرد خدمت خوان نهاد آن جایگاه
چون شنودند آن دو تن گفتار اودر تعجب آمدند از کار او
هر دو گفتندش که گستاخی عظیممی‌نیارد هیچ گستاخیت بیم
گفت دندانی بدو باید نمودتا که ننمائی، ندارد هیچ سود
عاشقانش پاک از نقص آمدندچون درختان جمله در رقص آمدند
پاک همچون شاخ در گل می‌شدندلاجرم در قرب کامل می‌شدند