بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
بود دیوانه مزاجی گرسنهدر رهی میرفت سر پا برهنه
نان طلب میکرد از جائی بجایهرکسی میگفت نان بدهد خدای
اوفتاد از جوع در رنجورئیدید اندر مسجدی مغفورئی
زود در پیچید و پس بر سر گرفتقصد بردن کرد و راه درگرفت
عاقبت در راه بگرفتش کسیزجر کردش پس جفا گفتش بسی
زو ستد آن جامه و کردش سؤالکاین چرا کردی بگو ای تیره حال
گفت هر جائی که میرفتم دمیجمله میگفتند حق بدهد همی
چون شدم درمانده بی دستوریشبرگرفتم عاقبت مغفوریش
تا بسازد کار من یکبارگیچند خواهم بود در بیچارگی
خنده آمد مرد را از کار اوبرد نان و جامه را تیمار او
دید آن دیوانه را مردی براهجامه در پوشید میآمد پگاه
گفت جامه از کجا آوردهٔکسب کردی یا عطا آوردهٔ
گفت این جامه خدای آورد راستگفت هم اقبال و هم دولت تراست
زانکه تادولت نباشد ما حضراین چنین جامه نبخشد دادگر
مرد مجنون گفت کو یک دولتمکو نداد این جامه بی صد محنتم
تا که بر نگرفتمش ناگه گرونه شکم نان یافت نه تن جامه نو
در نمیگیرد خوشی با او بسیتا گرو بر مینگیرد زو کسی
بی گرو کار تو کی گیرد نواجامه و نان بی گرو ندهد ترا
ور گرو می بر نگیری تن زندآتشت در جان و در خرمن زند