گنج

بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل

بود آن دیوانهٔ در اضطراردر مناجاتی شبی میگفت زار
کای خدا از تو نخواهم هیچ منیا دهی یا ندهیم بشنو سخن
سخت در خود مانده ام جان در خطرتا که از من این چه دادی واببر
این وجودم را که داری در زحیرمینخواهم هیچ میگویم بگیر
هرچه از دیوانه آید در وجودعفو فرمایند از دیوان جود
گرچه نبود نیک بپذیرند ازوپس بچیزی نیک بر گیرند ازو
هر بد او را مراعاتی کننداز نکو وجهی مکافاتی کنند