بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
خواجهٔ مجنون شد و مبهوت گشتبیدل و بی قوت و بی قوت گشت
در گدائی و اسیری اوفتاددر بلا و رنج و پیری اوفتاد
کوه نتواند همی هرگز کشیدصد یک آن بار کان عاجز کشید
یک شبی در راز آمد با خدایگفت ای هم رهبر و هم رهنمای
این که تو هستی اگر من بودمیاز خودت پیوسته میآسودمی
یک دمت اندوهگین نگذارمیای به از من به ازینت دارمی
بیدلان چون گرم در کار آمدنداز وجود خویش بیزار آمدند