بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
شد مگر دیوانه شبلی چند گاهبرد با دیوانه جایش پادشاه
کرد شه در کار او لختی غلوکان فلان دارو کنیدش در گلو
پس زفان بگشاد شبلی بی قرارگفت خود را بیهده رنجه مدار
کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مردکان بدارو به شود گردم مگرد
هر کجا دردی بود درمان پذیرآن نباشد درد کان باشد زحیر
جان اگر نبود مرا جانان بسستداروی من درد بیدرمان بسست
چون ترا با حق نیفتد هیچ کارتو چه دانی قیمت این روزگار
چون بخون صد ره بگرداند تراآنگهی یک دم برنجاند ترا
صد رهت مرده کند پس زندهٔتاترا نانی دهد یا ژندهٔ