بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
رفت با بهلول هارونالرشیدسوی گورستان بر خاکی رسید
کلهای دیدند خشک آنِ کسیمرغ در وی خانه بنهاده بسی
کرد هارونش ازان کله سؤالگفت بهلولش که پنهان نیست حال
بوده است این مرد سر انداختهدر کبوتر باختن جان باخته
مرد چون در دوستی این بمردچون بشد با خویشتن هم این ببرد
چون نرفتهست این هوس از سر برونشبیضهٔ مرغ است در کلّه کنونش
هم دماغش بر کبوتربازی استخاک گشته همچنان در بازی است
از هوس گر کله خاکستر شودمیندانم تا هنوز از سر شود!
هرچه در دنیا خیالت آن بودتا ابد راه وصالت آن بود
کار بر خود از امل کردی درازبند کن پیش از اجل از خویش باز
ورنه در مردن نه آسان باشدتهر نفس مرگی دگر سان باشدت
جمله در باز و فرو کن پای راستگر کفن را هیچ نگذاری رواست