بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
بود مردی در سخاوت بی بدلهرچه بودی خرج کردی بی خلل
مینداشت البته یک جو زر نگاهگفت یک روزیش مردی نیک خواه
کای فلان آخر نترسی از هلاککان زمان کز تو برآید جان پاک
چون نمیداری نگه یک پیرهنپس فراهم بایدت کردن کفن
گفت چون جانم برآید در پسیوان کفن کدیه کنند از هر کسی
گر ز دروازه درآیم نیز منپس شما بر سر زنیدم آن کفن
حرص مینگذاردت پاک ای پسرتا پلید آئی تو درخاک ای پسر
دایماً در خوی ناخوش ماندهٔوز صفات بد در آتش ماندهٔ
تا صفاتت باتو خواهد بود جمعتو نخواهی بود بی سوزی چو شمع