بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
بود بهلول از شراب عشق مستبر سر راهی مگر بر پل نشست
میگذشت آنجایگه هارون مگراو خوشی میبود پیش افکنده سر
گفت هارونش که ای بهلول مستخیز از اینجا چون توان بر پل نشست
گفت این با خویشتن گو ای امیرتا چرا بر پل بماندی جای گیر
جملهٔ دنیا پلست و قنطره ستبر پُلت بنگر که چندین منظره ست
گر بسی بر پل کنی ایوان و درهست آبی زان سوی پل سر بسر
گردنت را خانه بر پل چیست غلکی شود با مکر این بیرون به پل
تا توانی زیر پل ساکن مباشچون شکست آورد پل ایمن مباش
از مجره آسمان دارد شکستزودبگذر تا نگردی پست پست
گنبدی بشکسته تو بنشسته زیرآمدستی گوئیا از جانت سیر
گنبد بشکسته چون زیر اوفتدکی جهد کس گر خود او شیر اوفتد
مرگ از پیش و تو از پس میرویبهر مرداری چو کرکس میروی
پاک شو از جیفهٔ دنیا تمامورنه چون مردار میمانی بدام
زانکه هر چیزی که سودای تو استچون بمردی نقد فردای تو است