بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
پیش آن دیوانه شد مردی جوانگفت دارم پیرمردی ناتوان
فاتحه برخوان برای آن ضعیفتا شفا بخشد خداوند لطیف
چوب را برداشت آن دیوانه زودگفت بیرون نه قدم زین خانه زود
انبیا و اهل گورستان همهمنتظر بنشسته اند ایشان همه
تاکسی آنجا رود زین جایگاهتو چرا می باز گردانی ز راه
ای دل آخر میبباید مرد زارکار کن کامروز داری روزگار
بر پل دنیا چه منزل میکنیخیز اگر ره توشهٔ حاصل میکنی