بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
خواجهٔ در نزع جمعی را بخواستگفت کار من کنید ای جمع راست
هر یکی را کار دیگر راست کردحاجتی از هر کسی درخواست کرد
چون ز عمر خود نمیدید او امانزود زود آن حرف میگفت آن زمان
بود بر بالین او شوریدهٔگفت تو کوری نداری دیدهٔ
آن ثریدی را که تو در کل حالدر شکستی مدت هفتاد سال
چون براری آنهمه در یک زمانهین فرو کن پای و جان ده زود جان
در چنین عمری دراز ای بی هنرتو کجا بودی کنونت شد خبر
جملهٔ عمرت چنین بودست کاروین زمان هم درحسابی و شمار
می بمیری خنده زن چون شمع میرزین بشولش تا کی آخر جمع میر