بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
آن وزیری را چو آمد مرگ پیشکرد حیران روی سوی قوم خویش
گفت دردا و دریغا کز غرضآخرت با خواجگی کردم عوض
زآرزوی این جهان میسوختملاجرم آن یک بدین بفروختم
میروم امروز جانی سوختهرفته دنیا و آخرت بفروخته
ای دل غافل دمی بیدار شوچند بد مستی کنی هشیار شو
رفتگان اندر نخستین منزلندمنتظر بنشسته و مستعجلند
بیش ازین در بند خودشان می مدارچندشان فرمائی آخر انتظار