گنج

بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل

سوی آن دیوانه شد مردی عزیزگفت هستت آرزوی هیچ چیز
گفت ده روزست تا من گرسنهمانده ام لوتیم باید ده تنه
گفت دل خوش کن که رفتم این زمانتاز پی حلوا و بریانی و نانت
گفت غلبه میمکن ای ژاژ خاینرم گو تا نشنود یعنی خدای
گر نیم آهسته کن آواز رازانکه گر حق بشنود این راز را
هیچ نگذارد که نانم آوریلیک گوید تا بجانم آوری
دوست را زان گرسنه دارد مدامتا ز جان خویش سیر آید تمام
چون زجان سیرآید او در درد کارگرسنه گردد بجانان بی قرار