گنج

بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل

بود مجنونی بغایت گرسنهسوی صحرا رفت سر پا برهنه
نانش میبایست چون نانش نبوددردش افزون گشت درمانش نبود
گفت یا رب آشکارا و نهانگرسنه تر هست از من در جهان
هاتفی گفتش که میآیم تراگرسنه تر از تو بنمایم ترا
همچنان در دشت میشد یک تنهپیشش آمد پیر گرگی گرسنه
گرگ کو را دید غریدن گرفتجامهٔ دیوانه دریدن گرفت
لرزه بر اندام مجنون اوفتاددر میان خاک در خون اوفتاد
گفت یارب لطف کن زارم مکشجان عزیزست این چنین خوارم مکش
گرسنه تر دیدم از خود این بسموین زمان من سیر تر از هر کسم
سیر شد امشب شکم بی نان مرانیست نان در خورد ترازجان مرا
بعد ازین جز جان نخواهم از تو منتا توانم نان نخواهم از تو من
گرگ را تو بر سرم بگماشتیگر بفرمائی کند گرگ آشتی
در چنین صحرا گرفتار بلااین چنین گرگیم باید آشنا
این دمم با گرگ کردی در جوالهین رهائی ده مرا زین بد فعال
این سخنها چون بگفت آن سرنگونگرگ از پیشش بصحرا شد برون
گر تو خواهی تا بسر گرداندتچون فلک زیر و زبر گرداندت
سرنگون نه پای در دریای اودر شکن با شیوه و سودای او