بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
گفت روزی شبلی افتاده کاردر بردیوانگان شد سوکوار
دید آنجا پس جوان دیوانهٔآشنا با حق نه چون بیگانهٔ
گفت شبلی را که مردی روشنیگر سحرگاهان مناجاتی کنی
از زفان من بگو با کردگارکوفکندی در جهانم بی قرار
دور کردی از پدر وز مادرمژندهٔ بگذاشتی اندر برم
پردهٔ عصمت ز من برداشتیدر غریبی بی دلم بگذاشتی
کردی آواره ز خان و مان مراآتشی انداختی در جان مرا
آتش تو گرچه در جانم خوشستبرجگر بیآییم زان آتشست
بستی از زنجیر سر تا پای منتا رهائی یابم ازتو وای من
گر ترا گویم چه میسازی مرادر بلای دیگر اندازی مرا
نه مرا جامه نه نانی میدهینان چرا ندهی چو جانی میدهی
چند باشم گرسنه این جایگاهگر نداری نان زجائی وام خواه
این بگفت وپارهٔ شد هوشیاربعد از آن بگریست لختی زار زار
گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکیگر بگوئی بو که درگیرد یکی
رفت شبلی از برش گریان شدهدر تحیر مانده سرگردان شده
چون برون رفت از در آن خانه زوددادش آواز از پس آن دیوانه زود
گفت زنهار ای امام رهنمایتانگوئی آنچه گفتم با خدای
زانکه گر با او بگوئی اینقدرزآنچه میکرد او کند صد ره بتر
من نخواهم خواست از حق هیچ چیززآنکه با او درنگیرد هیچ نیز
او همه با خویش میسازد مدامهرچه گوئی هیچ باشد والسلام
دوستان را هر نفس جانی دهدلیک جان سوزد اگر نانی دهد
هر بلا کین قوم راحق داده استزیر آن گنج کرم بنهاده است