گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

رابعه یک روز در وقت بهارشد درون خانهٔ تاریک و تار
سر فرو برد از همه عالم بزیرهمچنان میبود خوش خوش تا بدیر
پیش او شد زاهدی گفت این زمانخیز بیرون آی وبنگر در جهان
تا ببینی صنع رنگارنگ اوچند باشی بیش ازین دلتنگ او
رابعه گفتش که تو در خانه آیتا به بینی صانع ای دیوانه رای
تا چه خواهم کرد صنع بحر و برصانعم نقدست با صنعم مبر
گر بصانع در دلت راهی بوددر بر آن صنع چون کاهی بود
چون کسی را این چنین راهیست بازاز چه باید کرد بر خود ره دراز
کعبهٔ جان روی جانان دیدنستروی او در کعبهٔ جان دیدنست
گر چنین بینی جهان بین خوانمتورنه نابینای بی دین خوانمت