بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
هندوئی بودست چون شوریدهٔدر مقام عشق صاحب دیدهٔ
چون براه حج برون شد قافلهدید قومی در میان مشغله
گفت ای آشفتگان دلربایدر چه کارید و کجا دارید رای
آن یکی گفتش که این مردان راهعزم حج دارند هم زینجایگاه
گفت حج چبود بگو ای رهنمایگفت جائی خانهٔ دارد خدای
هرکه آنجا یک نفس ساکن شوداز عذاب جاودان ایمن شود
شورشی در جان هندوی اوفتادز آرزوی کعبه در روی اوفتاد
گفت ننشینم بروز و شب ز پایتا نیارم عاشق آسا حج بجای
همچنان میرفت مست و بیقرارتا رسید آنجا که آنجا بود کار
چون بدید او خانه گفتا کو خدایزانکه او را مینبینم هیچ جای
حاجیان گفتند ای آشفته کاراو کجا در خانه باشد شرم دار
خانه آن اوست او در خانه نیستداند این سر هر که او دیوانه نیست
زین سخن هندو چنان فرتوت شدکز تحیر عقل او مبهوت شد
هر نفس میکرد هر ساعت فغانخویشتن بر سنگ میزد هر زمان
زار میگفت ای مسلمانان مرااز چه آوردید سر گردان مرا
من چه خواهم کرد بی او خانه راخانه گور آمد کنون دیوانه را
گر من سرگشته آگه بودمیاین همه راه از کجا پیمودمی
چون مرا اینجایگه آورده ایدبی سر وبن سر بره آورده اید
یا مرا با خانه باید زین مقامیا خدای خانه باید والسلام
هرچه او در چشم جز صانع بودگر همه صنعت بود ضایع بود
تاکه جان داری ز صانع روز و شبجان خود را چشم صانع بین طلب