گنج

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل

خواجهٔ میرفت سر افراختهبود در ره مبرزی پرداخته
بینی آنجا باستین محکم گرفتدامن دراعه را در هم گرفت
بود مجنونی مگر در پیش راهگفت بینی می مگیر اینجایگاه
کاین نجاست زود زود ای بیخبرپیش تو آرند وگویندت بخور
میمگیر امروز ازو بینی فراززانکه این هم خوش خوری فردا بناز
آنچه فردا قوت عشرت باشدتزو چرا امروز نفرت باشدت
ای میان خون و خلط آغشتگانمعدهٔ خود کرده گور کشتگان
گاه همچون سگ زهم می بردرندگه چو گرگان میکشند ومیخورند
نعمتی طاهر نجاست میکنندوآنگهی عزم ریاست میکنند