بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
دید روزی بوسعید دیده ورمبرزی پرداخته در رهگذر
پس عصا در سینه زد آنجایگاههمچنان میبود و میکرد آن نگاه
هرکه آن میدید انکاریش بودخاصه منکر بود و بسیاریش بود
کرد آخر یک مرید از وی سئوالخواست از سلطان حالت کشف حال
شیخ گفتش چون نجاست دیده شدپس عجب رمزی ازو بشنیده شد
گفت من صد گونه نعمت بوده امهم بقوت هم بهمت بوده ام
هم رسیده بودم از درگاه حقهم مهلل آمدم در راه حق
بود رنگ و لذت و بویم بسیخواستندی صحبت من هر کسی
یک زمان چون با تو صحبت داشتمآن همه سلطان سری بگذاشتم
باز افتادم ز صد طاعت ز تواین چنین گشتم بیک ساعت ز تو
صحبت تو این چنین زیبام کردهم نجس هم شوم هم رسوام کرد
گر چنینی مرد نعمت خواره توآن من خود رفت ای بیچاره تو