گنج

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

احمد خضرویه گفت آن دیده وردیده ام خلق جهان را سر بسر
جمله بر یک آخورند از خاص و عامجمله را یک قوت میبینم مدام
سائلی گفتش که ای شیخ کبارتو بر آن آخور نبودی هیچ بار
گفت بودم گفت پس ای دیده ورچیست از تو فرق تا خلق دگر
گفت فرقست آنکه خلقان دیگرندجمله شادی میکنند و میخورند
می سکیزند ونمیدانند حالمی بر افرازند سر از جاه و مال
جمله میخندند و مینازند خوشجمله میمانند و میتازند خوش
لیک من کم میخورم وز بهر زیستنیستم غافل که دانم حال چیست
خون چو باران میفشانم هر زمانمینخندم میننازم از جهان
فرق از من تا بدیشان این بسستتوشهٔ راه مسلمان این بسست
نعمت دنیا مهلل آمدستبعد صد حکمت بحاصل آمدست
پاکی و تهلیل وصف خاص اوستگر به تسبیحش رسانی بس نکوست
ور برای سگ خوری نعمت مدامدر حقیقت گردد آن نعمت حرام
نعمتی در پاکی و در طاعتیباتو گر صحبت کند یک ساعتی
از پلیدی ننگ عالم میشودنامش از عالم بیک دم میشود