گنج

بخش ۹ - الحكایة و التمثیل

کرد پیغامبر مگر روزی گذرناودانی گل همی در زد عمر
در گذشت ازوی نکرد او را سلاماز پسش حالی عمر برداشت گام
گفت آخر یا رسول اللّه چه بودکز عمر می بر شکستی زود زود
گفت گشتی از عمارت غرهٔتو بمرگ ایماننداری ذرهٔ
تو بلاشک بیخ جانت میزنیگر گلی بر ناودانت میزنی
هرکرا در گور باید گشت خاکگل کند آخر نترسد از هلاک
از جهان بیرون همی باید شدنزیر خاک و خون همی باید شدن
تانگردی پایمال خاک و خونکی رود سرگشتگیت از سر برون
گر درختی گردد این هر ذره خاکبر دهد هر ذرهٔ صد جان پاک
کس چه داند تا چه جانهای شگرفغوطه خوردست اندرین دریای ژرف
کس چه داند تا چه دلهای عزیزخون شدست و خون شود آن تو نیز
کس چه داند تا چه قالبهای پاکدر میان خون فرو شد زیر خاک
در دوعالم نیست حاصل جز دریغهیچکس را نیست در دل جز دریغ
در سرائی چون توان بنشست راستکز سر آن زود برخواهیم خاست
کار عالم جز طلسم و پیچ نیستجز خرابی در خرابی هیچ نیست