گنج

بخش ۸ - الحكایة و التمثیل

عیسی مریم بخواب افتاده بودنیم خشتی زیر سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خوش عیسی نظردید ابلیس لعین را بر زبر
گفت ای ملعون چرا استادهٔگفت خشتم زیر سر بنهادهٔ
جملهٔ دنیا چو اقطاع منستهست آن خشت آن من این روشنست
تا تصرف میکنی در ملک منخویش را آوردهٔ در سلک من
عیسی آن از زیر سر پرتاب کردروی را برخاک عزم خواب کرد
چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفتمن کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت
چون پس خشت لحد خواهی فتادخشت بر خشتی چرا خواهی نهاد
چون گل از خونابهٔ دل میکنیاز پی دنیا چرا گل میکنی