بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
بود شهری بس قوی اما خرابپای تا سر شوره خورده زآفتاب
صد هزاران منظر و دیوار و دراوفتاده سرنگون بر یکدگر
دید مجنونی مگر آن شهر رادرعمل آورده چندان قهر را
در تحیر ایستاد آنجایگاهشهر را میکرد هر سوئی نگاه
نیمروز آنجایگه منزل گرفتگوئی آنجا پای او در گل گرفت
سایلی گفتش که ای مجنون راهاز چه حیران ماندهٔ این جایگاه
سخت سرگردان و غمگین ماندهٔمی چه اندیشی که چنین ماندهٔ
گفت ماندم در تعجب بیقرارکآنزمان کاین شهر بودست استوار
وآنگهی پر خلق بودست این همهمصر جامع مینمودست این همه
آن زمان کاین بود شهر مردمانمن کجا بودم ندانم آن زمان
وین زمان کاینجا شدم من آشکارتا کجا رفتند چندان خلق زار
من کجا بودستم آخر آن زمانیا کجااند این زمان آن مردمان
من نبودم آن زمان و ایشان بدندمن چو پیدا آمدم پنهان شدند
می ندانم این سخن را روی و راهاین تعجب میکنم این جایگاه
کس چه میداند که این پرگار چیستیا ازین پرگار بیرون کار چیست
چون بسی رفتم ندیدم پیش بازگشتم اکنون بیدل و بیخویش باز
هیچ دل را جز تحیر راه نیستوز شد آمد جان کس آگاه نیست