گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

خونئی را زار میبردند و خوارتا درآویزند سر زیرش ز دار
او طرب میکرد و بس دل زنده بودخنده میزد وان چه جای خنده بود
سایلی گفتش که آزادی چراوقت کشتن این چنین شادی چرا
گفت چون عمر از قضاماند این قدرکی توان برد این قدر در غم بسر
تا که این میگفت حق دادش نجاتاز ممات او برون آمد حیات
هرچه برهم مینهی بر هم منههیچ کس را هیچ بیش و کم منه
هرچه داری جمله آنجا میفرستکم بود از نیم خرما میفرست
زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراستوانچه میداری نگه تاوان تراست