بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
از نیاز بندگی آن پادشاهپیش مردی رفت از مردان راه
گفت پندی ده که رهبر باشدمزین چنین صد ملک بهتر باشدم
گفت بنگر تا ترا ای شهریارکار دنیا چند میآید بکار
کار دنیا آنچه باشد ناگزیرآن قدر چون کرده شد آرام گیر
کار عقبی نیز بنگر این زمانتا بعقبی چند محتاجی بدان
آنچه در عقبی ترا آن درخورستکار آن کردن ترا لایق ترست
کار دین و کار دنیا روز وشبتو بقدر احتیاج خود طلب
آنچت اینجا احتیاجست آن بکنوانچه آنجا بایدت درمان بکن
گر بموئی بستگی باشد تراهم بموئی خستگی باشد ترا
ور بکوهی بستگی پیش آیدتهم بکوهی خستگی بیش آیدت
بر تو هر پیوند تو بندی بودتا ترا پیوند خود چندی بود
باز بر پیوند سر تا پای توتا توانی مرد ور نه وای تو