بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
داشت اندر خانه اسحق ندیمبندهٔ در خدمت او مستقیم
دایماً هر روز پیش از آفتابمیکشیدی تا بشب از دجله آب
چون نمیشد تشنگی و آب کممینزد یک دم غلام از کار دم
دید روزی خواجه او را بیقرارفارغ از خلق و شده مشغول کار
خواجه گفتش کیف عیشک ای غلامگفت کاری سخت دارم بر دوام
در میان دو بلا افتاده امسرنگون در زیر پا افتاده ام
هست از یک سویم آبی بی قیاسوز دگر سو تشنگان ناسپاس
دجله را خالی بکردن روی نیستتشنه را سیری سر یک موی نیست
در میان دجله و تشنه مداممانده ام درآمد و شد والسلام
در میان دین و دنیا مانده امگه بمعنی گه به دعوا مانده ام
نه ز دینم میرسد بوئی تمامنه دمی دنیام میگیرد نظام
من نه این نه آن ز راه افتاده بازخردغل باری گران راهی دراز