بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
صوفئی را گفت مردی از رجالکای جهان گردیده چون داری تو حال
گفت سی سال ای اخی بشتافتمنه جوی زر دیدم و نه یافتم
وی عجب کردم من این ساعت نشستتا مرا صد گنج زر آید بدست
آنکه در عمری جوی هرگز نیافتدور نبود گر ز گنجی عز نیافت
نیست رویت یک جو زر یافتنچون توانی گنج گوهر یافتن
آنکه او را هیچ در ده راه نیستمه دهی گر جوید او آگاه نیست
گر همه شب روز میباید ترادرد درمان سوز میباید ترا
من که درد عشق در جان منستوی عجب این درد درمان منست
مینیابم آنچه میجویم همیوین طلب ساکن نمیگردد دمی
در میان این و آن درمانده امتا که جان دارم بجان درمانده ام
هست دریای محبت بی کنارلاجرم یک تشنگی شد صد هزار