بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
پادشاهی دختری دلبند داشتهر دو عالم وقف یک یک بند داشت
هر سر موئیش خونی کرده بودسرکشان را سرنگونی کرده بود
عاشقی آتش فشانش اوفتادشور در دریای جانش اوفتاد
بیقراری کرد در جانش قراراز میان خلق آمد با کنار
عاقبت چون طاقت او طاق شدپیش آن مه پارهٔ آفاق شد
فرصتی جست و ز عشق جان خویششمهٔ برگفت با جانان خویش
گفت اگر نبود وصالت رهبرممیندانم تا که جان آنگه برم
دخترش گفتا اگر میبایدتکزوصال من دری بگشایدت
یک جوال ارزنم در ره بریختنه بقصدی بود خود ناگه بریخت
سوزنی برگیر و یک یک دانه پاکاز سر سوزن همه برچین ز خاک
چون جوال این شیوه پرارزن کنیبامن آنگه دست در گردن کنی
مرد عاشق سالها با سوزنیبرنچیدست ای عجب یک ارزنی
گر نکرد از سوزن ارزن در جوالدرجوالش کرد آن زن از محال
وی عجب این مرد با سوزن بدستجان بخواهدداد و جای آنش هست