گنج

بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل

یک کلیچه یافت آن سگ در رهیماه دید از سوی دیگر ناگهی
آن کلیچه بر زمین افکند سگتا بگیرد ماه بر گردون به تگ
چون بسی تک زد ندادش دست ماهباز پس گردید و باز آمد به راه
آن کلیچه جست بسیاری نیافتبار دیگر رفت و سوی مه شتافت
نه کلیچه دست می‌دادش نه ماهاز سر ره می‌شد او تا پای راه
در میان راه حیران ماندهگم شده نه این و نه آن مانده
تا چنین دردی نیاید در دلتزندگی هرگز نگردد حاصلت
درد می‌باید ترا در هر دمیاندکی نه عالمی در عالمی
تا مگر این درد ره پیشت برداز وجود خویش بی خویشت برد