گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

شد بر دیوانهٔ آن مرد پاکدید او را در میان خون و خاک
همچو مستی واله و حیرانش دیدسرنگونش یافت و سرگردانش دید
گفت ای دیوانهٔ بی روی و راهدر چه کاری روز و شب اینجایگاه
گفت هستم حق طلب در روز وشبمرد گفتش من همین دارم طلب
مرد مجنون گفت پس پنجاه سالهمچو من در خون نشین در کل حال
کاسهٔ پرخون تو میخور ای عزیزبعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز
تاکه این دریا شود پرداختهیا نه کار ما شود برساخته
این گره را چون گشادن روی نیستهم بمردن هم بزادن روی نیست
این قدر دانم که با این پیچ پیچمی ندانم می ندانم هیچ هیچ