گنج

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

بامریدان شیخی از راه درازآسیا سنگی همی آورد باز
از قضا بشکست آن سنگ گرانشیخ را حالت پدید آمد بر آن
جملهٔ اصحاب گفتند ای عجبجان ازین کندیم ما در روز و شب
هم زر و هم رنج ما ضایع بماندخود مگیر این آسیا ضایع بماند
این چه جای حالتست آخر بگویما نمیدانیم این ظاهر بگوی
شیخ گفت این سنگ ازان این جا شکستتا زسرگردانی بسیار رست
گر نبودی این شکستش اندکیروز و شب سرگشته بودی بیشکی
چون شکستی آمد او را آشکاردایماً آرام یافت آن بیقرار
چون ز سنگ این حالتم معلوم گشتحالی از سنگم دلی چون موم گشت
چون بگوش دل شنیدم راز از اواوفتاد این حالتم آغاز از او
هرکرا سرگشتگی پیوسته شدچون شکست آورد کلی رسته شد
هرکه او سرگشته و حیران بمانددرد او جاوید بیدرمان بماند
از همه کار جهان نومید شدکار او خون خوردن جاوید شد