بخش ۱ - المقالة الثانیة عشره
سالک آمد با دو چشم خون فشانچون زمین افتاد پیش آسمان
گفت ای سلطان عالم آمدهپای تا سر طاق و طارم آمده
جمله در تو گم تو بالای همهجمله چون قطره تو دریای همه
هم قوی دل هم قوی همت توئیخلق عالم را ولی نعمت توئی
چشم نگشادست کس چندین که توخود که گشت از پیش و پس چندین که تو
با هزاران دیده میگردیدهٔلاجرم پیوسته صاحب دیدهٔ
این همه گردیدنت مقصود چیستدایمت آمد شدی محدود چیست
چند باشی ای فلک سرگشته توچند گردی در شفق آغشته تو
گرچه بسیاری بگردیدی مدامسیر از سیرت نگردیدی تمام
چند آئی از زبر با زیر توزین شد آمد مینگردی سیر تو
هر شبی چون پر زاغت میبرندزاختران چندین چراغت میبرند
زانچه میجوئی مرا آگاه کندست من گیر و مرا همراه کن
من چو تو سرگشته ام با من بسازپرده کن از روی این مقصود باز
چون فلک بشنود گفت ای بی قراراین همه با من ندارد هیچ کار
تو چنین دانی که بوئی برده امنی که من سر تا قدم در پرده ام
زآرزوی این نه سر دارم نه پاینیست یک ساعت قرارم هیچ جای
روز در دود کبودم بی گناهجملهٔ شب مانده در آب سیاه
زین طلب درخون همی گردم مدامگر نمیبینی شفق بین والسلام
روز و شب چون حلقه میگردد سرمتا که میگوید درون دل درم
همچو گوئی مانده در چوگان چنینچند خواهم بود سرگردان چنین
حلقه ام گم شده پا و سرملاجرم چون حلقه مانده بر درم
دم به دم دست قضا میراندمگوش من بگرفته میگرداندم
آنکه هر شب آسمان پر اخترستآسمان نیست این که طشت اخگرست
چون ز قطران جامه سازد در برمبرفشاند طشت اخگر بر سرم
تا به کی چون صوفیان بی قرارچرخ خواهم زد درین میدان کار
تا به کی سرگشتگی دین داشتنجامه در طاق از پی این داشتن
قرنها گردیده ام شیب و فرازعاقبت طی کرده خواهم ماند باز
گر بسی بنشینی ای سالک برممن در این راه از تو سرگردان ترم
سالک آمد پیش پیر اوستادحال خود برگفت آنچش اوفتاد
پیر گفتش آسمان سرگشته استوز شفق در خون دل آغشته است
آسیای او گر آوردی شکستنیستی سرگشتگی را پای بست