بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانهٔ میگفت زارکز همه عالم مرا اینست کار
تا کنم بر روی خاکستر نشستخاک میریزم بسر از هر دو دست
هم پلاسی را بگردن افکنمهم کنب را بر میان محکم کنم
اشک میبارم بزاری بردوامچکنم و چکنم همی گویم مدام
تاکسی کو پیشم آید راز جویگویدم آخر چه بودت باز گوی
من بدو گویم که ای صاحب مقاممی ندانم می ندانم و السلام
چکنم و چکنم همیشه جفت ماستمی ندانم می ندانم گفت ماست
گر در این میدان کشندت یک دمیبرتو تابد از تحیر عالمی
ور ره این پرده نگشاید ترااین همه افسانهٔ آید ترا
گر ترا دانش اگر نادانیستآخر کار تو سرگردانیست