بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
در رهی میرفت هارون گرمگاهدید میلی سر بر آورده براه
کرد هارون قصد میل سایه دارگشت بهلول از دگر سوی آشکار
گفت بفکن طمطراق ای پرهوسچون ز دنیا سایهٔ میلیت بس
سوی باغ و منظر و ایوان و خیلچیست ان یکفیک ظل المیل میل
چون فراسر میشود در سایهٔپس بود بسیار اندک مایهٔ
دنیی دون چون نهنگی سرکشیدنیک و بد را تا بگردن درکشید
جمله را تا حشر بر پیچید دستهیچکس از دام مکر او نجست
جملهٔ شیران بزنجیر ویندزیر دست حکم و تسخیر ویند
گر ز بی مغزی تو دنیا دوستیچون پیازی پای تا سر پوستی