گنج

بخش ۸ - الحكایة و التمثیل

بوسعید مهنه شیخ محترمبود در حمام با پیری بهم
سخت حمامی خوش ودمساز بودزانکه آب و آتشش هم ساز بود
پیر گفت ای شیخ حمامی خوشستوز خوشی هم دلگشا هم دلکشست
شیخ گفتش هیچدانی خوش چراستگفت میدانم بگویم با تو راست
چون درین حمام شیخی چون تو هستخوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شیخ گفتش زین بهت خواهم بیانپای من چون آوریدی در میان
پیر گفتش تو بگو شیخا جوابکانچه تو گوئی جز آن نبود صواب
گفت حمامیست خوش از حد برونکز متاع جملهٔ دنیای دون
نیست جز سطل و ازاری با تو چیزوانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز