بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
مرغکی بانگی زد و لختی بجستسر بجنبانید و بر شاخی نشست
چون سلیمان بانگ آن مرغک شنودگفت میدانید تا او را چه بود
میکندبرشاخ از دنیا گلهزار میگرید که چند از مشغله
کز همه دنیای عالم سوز مننیم خرما خورده ام امروز من
خاک بر دنیا که سودا میدهدچون منی را نیم خرما میدهد
چون زدنیا نیم خرما میبسستهرکه کرمان ملک خواهد ناکسست
هرکه او از دار دنیا پاک شدنور مطلق گشت اگرچه خاک شد
هرکه او دنیای دون را کم گرفتهمچو صبح از صدق خود عالم گرفت